X
تبلیغات
جواهرده رامسر مکانی دیدنی و خاطره انگیز - فرهنگ و آداب و رسوم منطقه رامسر و حومه
Javaherdeh of Ramsar in IRANجورده تنهجان-آهن پچان-بامسی-جیرکوه-سلمل و..

http://i4.tinypic.com/4yhi2ra.jpg

   

مسجد آدینه (دزگی مزگتی)

اذان مسجد آدینه(علی کیایی=مشتی رمضان)

"اینجا محل عبور فرشتگان است آب و هوا را آلوده نکنیم  "

   

 Javaherdeh Waterfall - آبشار جواهردهIran - Mazandaran _ RamsarIran - Mazandaran _ Ramsarطبیعت سبز ، جاده گرمابدشت رودسر ميان آفتاب هاي هميشه زيبائي تو لنگري ست  - جاده گرمابدشت رودسر  :METFog and JungleGhoo Laek  دریاچه قومرجان لات ++ Marjanlat++ 1جواهر دشت ، قاسم آباد  Javaher Dasht-Ghasem Abad  بر فراز ابرهاdream road- جاده رویایی برگ سبزیست تحفه درویش تقدیم به استاد گرامی جناب آقای کلهرچشمه دمكشJavaher dasht- Clouds BeachJavaherdeh 3pamchal - Flower - Inhabitant bough - رویش گل پامچال بر روی تنه درختIs it possible to lie down on this bed?Javaherdeh road 14جواهرده -javaherdehIran - Mazandaran _ RamsarIran - Mazandaran _ RamsarMountainsDream road - Javaherdeh - جاده رامسر - جواهردهدریای ابرها - جواهر دشت ، قاسم آباد  Javaher Dasht-Ghasem Abad - Sea of cloudsJavaher dashtForest Road, North of IranRock, North of IranFog and ForestAbove the Clouds .. Javaher dasht..Foggy Valley , North of IranJavaherdeh road 3پریشانی يالِ بلندِ اسبان جواهردشت در همنشینی عطر دلاویز و خوشرنگ گل های سماموس تا دوردست منظرهSarvalatJavaherdeh road 7Javaherdeh road 4Javaherdeh road 11

"توقّع ما از جواهرده بیش از یک روستای هدف گردشگری است"

http://dc694.4shared.com/img/r4Ulp0Oj/s3/1413fa1bfb8/Picture_455.jpg

"اگر روزی خورشید از میان جواهرده طلوع نمود شک نکنید چون اینجا بهشت ایران است"

http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1387/5/3/13338_538.jpg

   

http://dc402.4shared.com/img/mBM2iMZN/s3/1413fa1ac30/Picture_452.jpg

علیرضا:جواهرده را دوست دارم همراه خاطرات زیبایی از ابعلی و سرخه تله

و ... جاودانه باشی.ممنون از وبلاگت.

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 12:34  توسط محمد ولی تکاسی  | 


 مشتری: آقا این چَندِه!!

مشتری: آقا قیمت این چقدر است!

 

مغازه دار: " باقلا بُخوار باغِ نَپُرس" اگر خَنِه دِ قیمت نپُرس! نه خوشته وختِه بگیر نه اَمِه وخته.

مغازه دار: " باقلی بخور و از باغش سوال نکن". اگر اگر می خواهی دیگر از قیمت آن سوال نکن. نه وقت خودت را بگیر نه وقت من را.

 

مشتری: خواسِم وی مظنّه می دَس بِیَه! همه قیمت ها سه تا چهار برابر وَکِتِه!

مشتری: می خواستم از قیمت واقعی آن چیزی دستم بیاید. همه قیمت ها سه تا چها برابر شده است!

 

مغازه دار:" د بگذشته اُ موقع ...... ببیشتِه گندم خواردِه"!

مغازه دار: " دیگر گذشت آن وقت ها که ..... گندم برشته می خورد"!

 

مشتری: ای یِه ماه  دِ سر کِلَشِن  وخته نِدِرین. دِ شِمِه روزه! هیتَه مردومِ بدوشین!

مشتری: این یک ماه دیگر وقت سر خاراندن ندارید. دیگر روز سودبردن شما است. همین طور از مردم پول بگیرید!

 

مغازه دار: آها  وَللّّه. ماه دیگر وِشنا بهارِه(سیا بهارِه)1. مغازه دِل "دال پَر نزنِه". اَمرَم یا وَنه دال چُرت بزنیم یا مگس پِرانی بوکونیم!

مغازه دار: اره به خدا. ماه دیگر بهار گرسنگی(بهار سیاه) از راه می رسد. داخل مغازه خلوت می شود. ما هم یا باید مثل کرکس ها چرت بزنیم یا مگس پرانی کنیم!.

 

مشتری: مغازه دار وَنِه خوش اخلاق، خوش لباس و خوشرو و با انصاف باشَه. با مردم راه بِی یَه. نه اینکه توره بدوجَه مردوم مال رِه ! یِ ساله از ای رو وَکَه اُ رو!

مشتری:مغازه دار باید خوش اخلاق، خوش لباس و خوشرو و با انصاف باشد. با مردم راه بیاید. نه اینکه کیسه بزرگ برای جمع آوری مال مردم بدوزد! در طول یکسال از یک وضعیت خیلی بد به یک وضعیت خیلی عالی و غیرمنتظره برسد!

 

مغازه دار: ما نوکر و خدمتگزار مُردمیم! مغازه دِل جنس هر چی نی یَه مالِ شمایَه!(سخت سری سِلا)

مغازه دار: ما نوکر و خدمتگزار مردم هستیم . در داخل مغازه هرجنسی که هست متعلّق به شماست!(تعارف سخت سری)

 

نتیجه اخلاقی:

پیامبر اکرم(ص): "عاقل ترين مردم كسى است كه بيشتر با مردم مدارا  كند".

حضرت علی(ع) : " دوستی با مردم نصف عقل است"

 

 

 

وشنا بهار= سیاه بهار:

در تقویم گیلکی دیلمی و تبری مصادف با فروردین ماه شمسی است و زمانی است که اندوخنه کشاورزان و دامداران به پایان رسیده است. در این ماه به دلیل اتمام اندوخته زمستانی خانواده و عدم وجود چراگاه مناسب کشاورزان مجبور به قرض گرفتن از اربابان و پس دادن آن به صورت سَلَف خری یا دادن چند برابر اصل وجوه دریافتی به آنها می شوند.

 دال: پرنده کرکس

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 9:38  توسط محمد ولی تکاسی  | 

زن: برنج آودانِه بوکوردِم مانُش وَکِه. ظهر می جال پُلا با پُچیم، ایمروز سبزی پُلا با ماهی دِریم.

زن: برنج را با آب قاطی کردم تا خیس بخورد. موقع ظهر پلو بپزیم. امروز سبزی پلو با ماهی داریم.

 

مرد: من بدبخت از صبه سَر میلجه نِرِه تا نیماشتِه سگ دو زنم، کار کانِم ، هر کس و ناکس رِه رو بیگَتِم تا یِه وام دِنَه جورا باشَه خوشتِه خانَه گِه سَر بگیرِم عید شوبُ بُشوم خوشته خانه دِل سبزی پلا با ماهی بُخوارِم.

مرد: من بدبخت از صبح زود هنگام تا غروب سگ دو می زنم، کار می کنم. به هر مرد و نامردی رو انداختم تا وام گرفته و سقف و شیروانی خانه ام را تمام کنم. شب عید بروم داخل خانه خودم سبزی پلو با ماهی بخورم.

 

مادر: خدا بزرگه، دل آدمی کوچیکه. یِه کم طیلا و جواهر دَرِم. عید موقع قیمت ها ترقّی کانِه اُشانِ روشَنیم خانَه گَه سَر گَریم. وِرِه خُشکا کانیم.  ناامید شیطانِه مار!.

مادر: خدا بزرگ است. دل انسان کوچک است. کمی طلا و جواهر دارم. موقع عید قیمت ها زیاد می شود آنها را می فروشیم و سقف و شیروانی خانه را می زنیم.آن را تمام می کنیم. مادر ناامید شیطان است!.

 

مرد: خدایا به حق پنج تن سلامتی یَه از ما نِگیر مو دِ دوا و دکتره پول نِدارِم هَدِم ای دکترشانِ ساختمان  چند مَرتبه ای راسا کونِن با قیمت چند برابر بُروشِن.

مرد: خدایا به حق پنج تن سلامتی را از ما نگیر من دیگر پول دارو و دکتر را ندارم بدهم به این دکترها تا ساختمان چند طبقه بسازند و چند برابر قیمت بفروشند.

 

زن: همه خا ایتَه(ایتَر) نی یَن. والله قِباحت دارِه. اگر در زمین یِه فرشته نجات داباشِه اُن هم دکترشانِن ، بی مزد و بی منّت اوّل تِرِه دوشَنِن  بعد هم تِرِه رِسَنِن تنگدره آجان گُلِه وَر!

زن: همه که اینطوری نیستند.به خدا زشت است. اگر در زمین یک فرشته نجات باشد ان هم دکترها هستند. بدون مزد و منت گذاشتن اول جیبت را خالی می کنند بعد هم تو را روانه قبرستان آقاجوان قلی بیگ در تنگدره می کنند.

 

مرد: دکترای زحمت کَش هم دِریم، مُنتهی اُشان آفت شاغوز بگیت دارِه اَلَن دِ خیلی کَما بان!

مرد: دکترهای زحمت کش هم داریم ولی  آفت درخت بلوط گرفتند و الان دیگر خیلی کم شده اند!

 

زن: خدایا مو سه تَه آرزو ویشتَر نِدارِم: اول سِلامتی، دویِّم عمر با لذّت سویِّم الهی مِرِه دست هِش چانوکِن تا شرمنده خوشتِه  اطفال نوباشِم!

زن: خدایا من سه آرزو بیشتر ندارم: اول سلامتی، دوم عمر با لذّت و سوم خدایا من را پیر و ناتوان نکن تا شرمنده بچه های خود نباشم!

 

مرد: به حق هرچی قشنگ کیجایَه همه بوگین الهی آمین.

 

نتیجه اخلاقی:

" قانع بودن و توکل به لطف خداوند در کارها مایه آرامش ، سلامتی جسم و شادابی روح انسان می شود".

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 9:54  توسط محمد ولی تکاسی  | 

منبع: موسیقی غرب مازندران.1374.جهانگیر نصری اشرفی، انجمن موسیقی ایران با اندکی تخلیص

موسیقی غرب مازندران مجموعه آواها و تکّه هایی است که از غرب شهرستان نوشهر تا غرب تنکابن کاربرد داشته و مورد استفاده اهالی است. این موسیقی مانند کلیه موسیقی های مناطق مرزی بین دو فرهنگ موسیقیایی گیلان و مازندران در کشمکش است.


http://delangiz80.com/images/custom/sornaper.jpg

توجه به آواها و نواهایی همچون طالبا، امیری(امیر خوانی)، گهواره سَری، دوشان سری، خرمن سَری(خرمن شری)، کُجوری خوانی، توم سری(یا بیجارسری)، عَروس سَری(عروس باری)، دیلمی، عزیز و نگارخوانی، کاکوئی، سَفوری(صَفورا خوانی)، چاروداری(یا چروداری)، پیربابا خوانی، رابچه خوانی(یا رابچره خوانی)، چینگا(جینگه خوانی)، شول خوانی، تیرماسیزده خوانی که با امیری خوانی (تبری خوانی) همراه است. این موارد حکایت آشکاری از آمیختگی فرهنگ های تبری، گیلی، دیلمانی، اشکوری و طالقانی و سنگسری(یا شهمیرزادی) دارد. این نغمه ها و آواها را همچنین می توان در تکه ها و قطعات سازی همچون وَلگِ سَری، گُوسِند دوخان(چوپانی)، عروس دُمال، سِنگین سِما، ورزا جنگ، پالِوانی(یا پهلوی خوانی)، رَجَز خوانی در کشتی پهلوانی(یا مشتی کُشتی)،و چوبه گَری( یا نجاری همراه با سوت زدن(پوشِه زَئن))  و غیره نیز ملاحظه نمود.

تنوع زیاد موجود در این نغمات و آواها در هنگام برگزاری جشن ها، عزاداری ها و انجام امور مذهبی، هنگام کار کشاورزی در مزارع و باغات و کارهایی نظیر نجّاری، سبد بافی، چادرشب  بافی(یا لاوند بافی) و غیره  نشان از نوعی هماهنگی و ریتم گذاری بین دست و زبان ساکنان این مناطق جهت عملکرد  بهتر و رفع خستگی ها در هنگام کارهای سنگین را دارد.

بخشی از کتاب در حال ویرایش " زمزمه های گیل مازی" تالیف نگارنده

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 9:18  توسط محمد ولی تکاسی  | 


http://www.blogfa.com/photo/b/brn.jpg
لَت:
چوبهای تختی به طول 40 تا 45 سانتیمتر و عرض 30 سانتیمتر و قطر 2 سانتیمتر توسط لَت تراش ها از چوب درختان جنگلی تهیه می شد. لَت نماد معماری سنتی و خانه های زگالی جواهرده نیز می باشد. لَت ها با سنگ های روی آن با گذشت قریب به یک قرن هنوز بر پشت بام خانه ها ی جواهرده خودنمایی می کنند که از مقاومت آنها در برابر آفتاب و بارش نزولات جوی در زمان های طولانی حکایت می نماید.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 8:59  توسط محمد ولی تکاسی  | 

مردم  کشور عزیزمان ایران از گذشته های دور به کاربرد البسه پشمی در جهت مقابله با سرمای زمستان و رطوبت  زمین و همچنین ثابت نگهداشتن درجه حرارت بدن پی برده بودند. البسه پشمی ضمن عایق بودن دارای قابلیت انعطاف  نیز هستند و بیشتر توسط زنان روستایی بافته شده و برای استفاده همه اعضای  خانواده از بزرگ و کوچک و یا فروش آنها در بازارهای محلی اقدام می شود.

از مهمترین بافته های پشمی که هنوز هم در شهرهاو  روستاهای کشور خصوصأ در مناطق گیلان و مازندران رواج زیادی دارند می توان به انواع جوراب(ساق بلند و ساق کوتاه)، انواع شال(گردن و کمر) و کلاه، انواع پوشش زمستانی نظیر پالتو[1] اشاره نمود . از انواع قدیمی تر البسه پشمی می توان به شولا، چوخا و در لهجه گیلکی رامسری به "کولَئر" اشاره نمود.

در فرهنگ فارسی معین  واژه "چوخا" به نوعی جامه پشمی خشن که چوپانان و کشاورزان پوشند اطلاق شده است.  در لغت نامه دهخدا،  چوخا (چوخا)، جامه ای است پَشمین . (شرفنامه ٔ منیری ). جامه واری که از پشم بافته باشند. (برهان ) (ناظم الاطباء). جامه ٔ پشمین کوتاه که نوعی از لباس فقراست و ترکی است .

چوخه[2] ، علاوه بر نام کُشتی محلی در شرق کشور نظیر خراسان نام  کُتی است از پارچه پشمی محکم و بادوام از جنس جاجیم که به "چاخا" مشهور است. در گذشته، عشایر "چاخا" را از پشم شتر یا گوسفند می بافتند. این لباس تقریبا به صورت نیم تنه است که آستین‌های آن کوتاه بود و حد اکثر تا آرنج بافته می شد. برای محکم شدن چاخا، مبارزان، شالی به نام دوال به کمر می بندند و دامن چوخا را به دور شال می پیچند.

http://ifkch.org/portal/images/stories/demo/front4.jpg

 

چوخا بافی:

یشینه تاریخی چوغا به دلیل شباهت ساختمانی آن به جاجیم همانند آن دارای قدمتی بسیار بوده و تاریخچه آن برمی گردد به زمانی كه پشم ریسی ، تولید نخ و بافت آغاز شد.

 

مواد اولیه این رشته صنایع دستی، پشم و یا نخ پنبه ای و تولیدكنندگان این نوع پارچه را عمدتاً زنان روستایی تشكیل می دهند كه با استفاده از دستگاه های بسیار ساده بافندگی ( دار افقی ) با حداكثر عرض 50 سانتی متر به بافت می پردازند، قبل از شروع بافت پشم ها را شُسته و شانه می زنند و با چرخ به نخ تبدیل می كنند هنگام نخ ریسی به این نكته باید توجه داشت كه چله ( تانه ) قدری نازك تر از پود بافه ریسیده شود

http://multimedia.mehrnews.com/Original/1392/03/21/IMG09572716.jpg

 

با این نوع پارچه كت و شلوار مردانه ای دوخته شده كه در منزل و محیط های كاری چون دامداری ، خاصه در فصل سرما استفاده می شود

 

کولَئر(اصطلاح گیلکی رامسری):

در پوشش  چوپانان کوچ رو و دامداران محلی در شهرستان رامسر و ییلاقات آن از دونوع کولئر استفاده می شود یکی کوچکتر ، سبک تر و ساده تر است و دو طرف آن با  کمک گره ای پشم های به هم تنیده شده را به هم می رسانند و دیگری بزرگتر و سنگین تر است که بیشتر توسط گالش ها(دامداران کوهستانی) مورد استفاده قرار می گیرد . دو طرف آن  که  بر روی دوش ها  قرار می گیرد پهن تر بوده و دارای گوشه های مثلثی  شکل است. نوع بزرگتر آن معمولأ به رنگ سیاه بوده و از موی بز تهیه می شود.

http://iranresearch3000.persiangig.com/image/trip17.jpg

  

 

http://siyahkal.com/upload/image/norooz-bal-/norooz%20bal%20(4).jpg

http://siyahkal.com/upload/image/norooz-bal-/norooz%20bal%20(7).jpg

 

منابع مورد استفاده:

1-     وب سایت وَرگ

تارنمای گردشگری سیاهکل و دیلمان http://www.siyahkal.com/home/modules.php?name=AvantGo&op=ReadStory&sid=54


[1] - به دلیل وزن زیادتر از رونق پالتو های پشمی کاسته شده است و امروزه بیشتر از البسه کرکی و یا پلی آکریلیک(سنتتیک) استفاده می شود.

 

[2] - چوخا که چغا و چوغا نيز خوانده مى‌شود نوعى بالاپوش محلى و لباس ويژهٔ بختيارى‌هاست که معمولاً به رنگ تقريباً سفيد با نقوشى به رنگ‌هاى سياه يا آبى بافته مى‌شود که نوع مرغوب آن از پشم است. بهترین نوع چوقا نوعی است که در طایفه بهداروند در تش کیارسی بافته شدن وبه چوقا «کیارسی» معروف است. بعد از آن چوقای«موری» که در طایفه موری بافته می‌شود شهرت دارد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1392ساعت 10:26  توسط محمد ولی تکاسی  | 

منبع:ویکی پدیا\ و وب سایت گرکان انزلی
گردآورنده : هلن عزیزی

در زمانه ای نه چندان دور، چموش یا کفش و پای‌افزار تمام چرم ، مخصوص گیله مردان و روستاییان ‘بدون پاشنه’ و در انواع و اقسام مختلف مورد استفاده اغلب ساکنان گیلان بود . نوع متداول آن، دارای بند و تسمه‌های بلنداست که به ساق پا پیچیده می‌شود و نوع دیگر دارای تسمه و بند است، ولی همانند نوع بنددار، نوکی عقابی و برگشته دارد.در گذشته اکثر روستاییان، دامداران و کشاورزان گیلانی از چموش استفاده می‌کردند که با رواج کفش‌های ماشینی و انواع پای‌افزار لاستیکی و پارچه‌ای، امروزه استفاده از چموش بسیار کم شده، به طوری که اکنون این صنعت و هنر سنتی بیشتر جنبه تزیینی پیدا نموده است.

http://images.hamshahrionline.ir/images/upload/news/pose/8607/kafsh11-zr.jpg

چموش را غالبا از چرم ساده و بدون رنگ تهیه می‌کردند، اما اگر می‌خواستند که چرم را رنگ کنند، از رنگ گیاهی همچون رنگ پوست انار استفاده می‌شده است. چموش اصیل را از چرم دباغی شده ‘گاومیش برای مردان ‘ یا بز ‘برای زنان ‘می‌ساختند و به همین جهت در جاهایی که دوخت چموش متداول بود، تشکیلات دباغی و دباغخانه رو به راه و دباغخانه‌هایی در حوالی چموش‌ دوزان وجود داشت .کارگاه‌های دباغی که خود نیز از مشاغل قدیمی این منطقه، به خصوص صنایع دباغی ماسوله را تشکیل می‌داد، کارش تبدیل پوست گاو و گوسفند به چرم بود.

در گذشته نه چندان دور و قبل رواج شیوه های نوین عمل آوری چرم ، برای تهیه چرم مورد استفاده چموش ، پوست گاو و بز را به دباغخانه آورده، اول آن را نمک می‌زدند، بعد در آهک می‌خوابانیدند، سپس موی آن را بر می داشتند و آنگاه در آب انار ترش، پخته و در حوض می‌انداختند تا پوست رنگ بگیرد.بعد از آن چرم را روی تخت انداخته، لوله می‌کردند، سپس در آب فرو می‌کردند تا شوری آن برود، بعد در کنار هم آویزان می‌کردند تا هوا خورده و خشک بشود. بعد از این مرحله پوست را صاف نموده مجددا در آب می‌انداختند، آن وقت آن را روی تخت خوابانیده، آن را ‘شلفا’ (یک نوع ضربه زدن به پوست) می‌زدند و محصول به عمل آمده را تحویل چرم‌فروشان و کفاشان می‌دادند.

چاروق يا چارق،

كفش چرمي و پاي افزار دهقانان است كه بندها وتسمه هاي بلنددارد و بندهاي آن به ساق پا مي پيچد و اصطلاحاً به آن شم، پاتابه و پاليك گفته مي شود.

امروزه چاروق، كاربرد مصرفي خود را تا حدودي از دست داده و حالتي تزييني به خود گرفته به گونه اي كه زنان و دختران شهري از آن به عنوان كفش روفرشي استفاده مي كنند. نخ ابريشمي رنگي، نخ گلابتون، مخمل، پاشنه هاي چوبي، نوار زيگزاگ، چرم گاو و... از جمله موادي است كه در چاروق دوزي مورد استفاده قرار مي گيرد و گزن، سوزن، درفش، قلاب، چكش و مشته از ابزارهاي چاروق دوزي است كه مشابه ابزار كفاشي مي باشد.

چموش ها معمولا از جنس چرم گاومیش نسبت به رطوبت عایق بوده و در تمام طول سال نرم می مانند.

در گیوه دوزی ها(1) بیشتر از نخ قالی و سوزن کاری روی آن با نخ خای رنگی توسط زنان استفاده می شود.

در شهرستان رامسر و حومه

در شهرستان رامسر و ییلاقات اطراف آن چموش و چاروق بیشتر توسط تاجران قزوینی و طالقانی از طریق راه قزوین به اشکورات و جواهرده وارد می شد و در اختیار افراد قرار می گرفت.در سخت سر قدیم به چموش و یا چاروق " پاتاوِه" نیز می گفتند که با بندهایی(تسمه عریض پارچه ای) به دور ساق پا پیچیده شده و راه رفتن در اراضی شیب دار جنگلی و برف و گل و لای را برای افراد امکان پذیر می نمود.بعدها این واژه به پای افزار ( و یا پاوزار) تصحیف شد.سالها بعد گولِش(رزین لاستیکی) جای آن را گرفت و سپس با ورود کفش های امروزی کار چموش دوزی و چاروق دوزی به ورطه فراموشی سپرده شد و فقط جنبه تزیینی پیدا کرد.

http://images.hamshahrionline.ir/images/upload/news/pose/8607/kafsh10-zr.jpg

ابزار چموش دوزی

نظیر ابزار کفاشی بوده و بیشتر شامل سندان چوبی، درفش کفاشی، مُشته، تیغ، چکش و غیره می باشد.


پاپوش

امروزه در بیشتر مناطق ییلاقی غرب مازندران و گیلان از پاپوش در طرح های ساده و رنگی و با نقش های شاد و زنده استفاده می شود. پاپوش بیشتر از جنس نخ پشمی است که به دو صورت ساق کوتاه و ساق بلند با نخ هایی برای پیچیدن به دور ساق پا و اخیرأ از جنس نخ کاموا توسط زنان روستایی با قلاب بافته می شوند. در فصل زمستان به جای جوراب و روفرشی توسط مردان و زنان و بچه ها در اندازه های متفاوت تهیه شده و مورد استفاده زیادی دارند.

http://heavenn.persiangig.com/image/knit/patik/%D9%BE%D8%A7%D9%BE%D9%88%D8%B4%20%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9%DB%8C1.gif


1- گیوه دوزی:

گیوه نوعی پاپوش مخصوص مردان روستایی و از جمله صنایع دستی مناطقی از ایران است. تمامی مراحل تولید این پاپوش دستی است و مواد اولیه آن نخ قالی (که اصطلاحا تنه نامیده می شود) و ضایعات چرم است. رویه گیوه توسط زنان و توسط نوعی سوزن که جوالدوز خوانده می‌شود بافته می شود و قسمت کفی آن توسط مردان با استفاده از ابزاری که تخت نامیده می‌شود به اصطلاح آجیده می‌شود. در صورت لزوم رویه این پاپوش با استفاده از سیریش اندوده می شود تا در مزارع کشاورزی مانع نفوذ آب به درون آن شود.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1392ساعت 9:31  توسط محمد ولی تکاسی  | 

http://www.4shared.com/download/NRiV0XXI/Picture_303.jpg

عکس: محمد ولی تکاسی(شهریور 1392)

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1392ساعت 14:36  توسط محمد ولی تکاسی  | 

http://salijoon.ws/mail92/920728/old/PMrQU.jpgپ

سر کوه بلند مره نوگو اَبرار

روزگار چرخ خاره مو بونِم تی یار

الهی تو وَکی ده تَه وَچِه مار

من و تی عاشقی نوبونو پامال

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1392ساعت 8:4  توسط محمد ولی تکاسی  | 

http://static.arw.ir/wp-content/uploads/2011/04/Animal-Rights-Watch-ARW-765.jpg

زبانزد  گیلکی : " اَمِه کین بابردن گاو شاخ همره جنگ بدن"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 13:18  توسط محمد ولی تکاسی  | 

پیلا بابا : خوبه خوبه تو دِ مِره جی ندَشتِه باش " کَل ماره گَم کیرا وِشت".

پدر بزرگ: خوب است خوب است تو دیگر از ما گله نکن" مثل پسربچه ای که ادای بزرگترها را در می آورد"

 

پسر: اَمّه مو می پَئر مُثان نی یَم "نُمُک بُخارِم نمکدان بیشکنم"- گَته کوچتَری مِرِه حالی یَه!

پسر: اما من مثل پدرم نیستم "نمک بخورم و نمکدان را بشکنم"- احترام کوچکترها به  بزرگترها  برای من کاملأ مشخص است.

 

پیلابابا:اَمه تی مُثان وَچِه بیم پای پیاده شینی بیم تا کربلا - نجف(یک ماهه) و مکه و مدینه (سه ماهه). بعضی ها پیر و ناتوان بونوبان هوجو مجاور بونِبان. اَلن مُثان بالان در کار نوبا تَر وچه گَم مِرَرِه حاجی یَه!

پدربزرگ: ما مثل شما بچه نوجوان بودیم پای پیاده می رفتیم کربلا و نجف(یک ماه) و مکه و مدینه(3 ماه). بعضی ها که پیر و ناتوان می شدند همانجا می ماندند . مثل حالا هواپیما در کار نبود . برای من بچه نوزاد هم حاجی شده است!

 

پسر: پیلا بابا از ایجه تا لپاسر و امامزاده شاه یحیی سُماموس چندی رایَه؟

پسر: پدربزرگ از اینجا تا امامزاده شاه یحیی در قله سُماموس چقدر راه است؟

 

پیلا بابا: اَ ای کَنده گِه وینِه؟ وِره گونِن سرخ تله کَش وِرِه وَچکِه. وی دیم کویَه هم گونِن سیاه کَند کوه . اُرِه برابر پولو شونو . بقیه راه سر به جیرِه. تا باغ دَشت قهوه خانَه. بعد از روخانه رد بونو بقیه راه یِه کم بَکِتِه رایَه یِه کم هم سر به جارِه! همه اش وی سر و کینِ بزنی تا لپاسر 5 تا 6 ساعت راه دَرِه.یک ساعت هم از اوجه تا سُماموس ویشتَه راه نیَه.

پدربزرگ: این کوه کوچک را می بینی ؟ این کوه را می بینی به آن می گویند سرخ تله از آن بالا برو. کوه کناری آن را هم می گویند سیاه کند کوه. از آن مسیر صاف و یکنواخت می روی. بقیه راه سرپایینی است. تا قهوه خانه باغ دشت. بعد از رودخانه رد می شوی بقیه راه هم کمی صاف و کمی هم سربالایی دارد. سر و دمش رابزنی 5 تا 6 ساعت تا لپاسر راه است و از آنجا تا سُماموس هم یک ساعت راه بیشتر نیست.

 

پسر: پیلا بابا ای صفت و نشان توهَده " گالشی نِشانِ". راه دورِ خیلی نزدیک گونِه!

پسر: پدربزرگ این آدرسی را که دادی نشان گالشی است. راه دور را خیلی نزدیک جلوه می دهی!

 

پیلا بابا: تو خا آدم کُفر کاسَه سَر هَرِه ! شمِه ندانین دِبار مردوم چندی راه شان. زحمت کَشِن تره چینی، اسب و گاو شان دُمال – رامِه دُمال شان. تی دوش سر وَنِه جُد نیَن ورزا مُثان کار بَکشی تا تی بدن ورزیده باباشِه. "خوده ماز بزه گاو مُثان" ای رایَه تخت بوکونی . "کَک مُثان هوا باپُری".

پدربزرگ: تو که آدم را عصبانی می کنی ! شما نمی دانید در گذشته مردم چقدر راه می رفتند. زحمت می کشیدند برای تره چینی، دنبال اسب و گاو و دنبال گوسفند رفتن. بر روی دوش تو باید خیش گاو آهن گذاشت تا مثل گاو نر کار کنی و بدن تو ورزیده و آماده شود. مثل گاوی که زنبور نیشش زده باشد این راه را بدوی. مثل کک به هوا بپّری.

 

پسر: خبر دارِه اَلَن جَدِه بزن با ماشین یک ساعته تا خودِ امامزاده سماموس شونون!

پسر: خبر داری الان جاده درست کردند با ماشین یک ساعته تا خود امامزاده می روند!

 

پیلا بابا: چَرِه همچین بی خبر هم نیَم. دِ همه چی مُزِه بوشا دَرِه. سوارا بونِن شونون امامزاده پیش هزار جور اَدا و اطوار در هَرِن. حُرمت امامزاده ندارَنِن که هیچ   کلّی هم اََشغال ای کَلَنِن. تا چند سال دیگه هم "وی تلیک دَر هَنِه"!

پدر بزرگ: چرا همچین بی خبر هم نیستم. دیگر مزه همه چیز از میان رفت. سوار شده و تا پیش امامزاده می روند و هزار کار نادرست می کنند. حرمت امامزاده را رعایت نمی کنند که هیچ کلی هم آشغال می ریزند. تا چند سال دیگر هم " صدایش در می آید".

 

پسر: خوشا به اُ دوران جوانی شما. شاد بین و سالم!.

پسر: خوشا به آن دوره جوانی شما. شاد بودین و سالم!.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 9:4  توسط محمد ولی تکاسی  | 


http://dc694.4shared.com/img/FtlWU-rX/s3/1413fa578d8/Picture_579.jpg

http://salijoon.info/mail92/920618/carcatur/Caricator-radsms-07.jpg


جواهرده 

به عنوان یکی از روستاهای هدف گردشگری در استان مازندران جهت توسعه زیرساخت ها و

افزایش امکانات رفاهی و احداث بوستان ها مورد توجه جدی مسئولین دهیاری و شهرستان رامسر

واقع شده است. به نظر می رسد برنامه ریزی جامعی بر اساس طرح های تصویب شده در زمینه

انجام طرح های گردشگری صورت گرفته اما متاسفانه در عمل برخی از این طرح ها ناکام مانده اند

و  از جواهرده  بعد از رفت و آمد مسافران و افراد محلی چهره زیبایی  به یادگار باقی نمانده است.

زیبایی های طبیعی در جواهرده به صورت مصنوعی ایجاد نشده اند تا در حفظ و حراست از آن ها

کوشش جدی تری به عمل آید. جهت جلوگیری ار انباشت صدها تن زباله در مسیر جاده جنگلی

و زیبای جواهرده  و در کنار چشمه های آب شیرین و رودخانه ها که منجر به مرگ

خاموش گیاهان و جانوران منطقه و ازبین رفتن تدریجی تنوع زیستی در آینده ای نه چندان دور

خواهد شد .

بهتر است فرهنگ سازی بیشتر و نظارت دقیق تر و کنترل بیشتری در جهت جمع آوری زباله ها

صورت پذیرد تا خاطره خوشی در ذهن افراد از جواهرده  تداعی گردد و موجبات سفر دوباره آنها

نیز با انگیزه بیشتری به این مکان زیبا و سرشار از طراوت و هوای پاک  فراهم آید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1392ساعت 14:30  توسط محمد ولی تکاسی  | 

 

      

1- هرکی هِسِّه  هر کاره ای هِسِّه  فقط به آینده کاری که انجام دَدَرِه فکر بوکون. چندی کلند(کلنگ) بزن بوشان ولی کاری صورت نگیته.

 ترجمه:

2- یِه نصف خلق مُثان هیتَه دَرجَنِن  کَلَنِن  آخرش هِچّی به هِچّی . هیچ آوی از ایشان گرما نوبونِه!

 ترجمه:

3-گونه نَه باشو نیا بوکِن . کاری بوکون خدا هم از تو راضی باشِه نه فقط خلق خدا.

 ترجمه:

4-هرکی هم خیر و صلاح مردوم کار نوکرده خدایا وِرِه اهلا کن. سر پل صراط وی همره دست به یقه باباش. وره بیگَن جهنم تَش وسط.

 ترجمه:

5-خدایا هرکی کار بوکورده ، تلاش بوکورده وِره قوت بَدَه  وی جان گِه  ساق بوکون. ورِه خیر دونیا و عاقبت نصیب بوکون.  همه وِرِه بوگین " تی خانه آودان".

 ترجمه:

 

توجه:

اگر می توانید مطالب فوق را به فارسی ترجمه کرده و برای ما ارسال فرمایید و جایزه ای شا یسته بگیرید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 14:22  توسط محمد ولی تکاسی  | 

http://www.pgt.co.ir/images/Sites/Javaherdeh/Javaherdeh-20.jpg

جهت زنده نگهداشتن نام جواهرده و تلاش گران دلسوز جهت عمران و آبادی جواهرده شایسته است مکانی برای تقدیر و ماندگارکردن زحمات افراد محلی و غیر محلی برای عمران و توسعه جواهرده در  محل شورای ده در نظر گرفته شود.

 احیاء مجدد و برگزاری مراسم آیینی نظیر " گل کاری مسجد آدینه"-جشن نوروزبل- کشتی محلی- کترا گیشی و ... می تواند علاوه بر ایجاد روحیه همکاری و شادابی در مردم جهت جذب گردشگران نیز مفید باشد.

ادامه طرح های نیمه کاره و به سرانجام رساندن طرح ها و پروژه های پیگیری شده توسط اعضای قبلی علاوه بر جلوگیری از هدر رفت سرمایه و نیروهای به کار گرفته شده می تواند جهت صرفه جویی در زمان نیز کاری منطقی به حساب آید.

محله­های جواهرده

جواهرده از چندین محله زیبا تشکیل شده که اکثرأ در تابستان مَملو از جمعیت بوده و مردم برای فرار از گرما و هوای شرجی ساحل دریای رامسر به آنجا هجوم آورده و در پاییز بجز چند خانوار، مابقی به ساحل رامسر باز می­گردند. محله های آن عبارتند از:

1-اوشیان سر  که در پایین مسجد دارالوداع قرار دارد.

2-جولاخیل که از محله های بزرگ و در مرکز جواهرده با بیشترین جمعیت است.

3- کربلا بُنِه که به سَراب محله معروف بود.

4-سیّد محله که در ضلع جنوبی مسجد آقا سید سعید در جواهرده رامسر قرار دارد.

5-بِریشی محله که چشمه برشی (وجه تسمیه آن باریک چشمه و یا ریشه درخت بِه)در آن محله واقع است.

6-آموسی خیل که در حد فاصل میان اوشیان سر و مدرسه علمیه جواهرده(محل درمانگاه) قرار دارد.

7- صیقل محله(سکیت محله = سغَل محله)=محل سکونت آهنگرها

8- فتوک محله یا رمک محلّه

9- شِل محله که در جهت غربی مسجد جواهرده تا بازار ادامه می یابد.

10-کهنه تنگدرّه که از محل آبعلی شروع شده و تا کوه دیگ سر و غیره ادمه می یابد.

میدان بزرگ جواهرده

در وسط محل،میدان جواهرده واقع است که بازار،مسجد،درمانگاه،ایستگاه سواری رامسر و مخابرات در اطراف آن قرار دارند. در وسط میدان چندین درخت تنومند بالای 500 سال وجود دارند که با سنگ های مسطح زیر آن جهت نشستن اهالی  از قدمت زیاد این میدان در جواهرده رامسر حکایت دارد. برگزاری مراسم کشتی پهلوانی(موشته کشی)، والیبال جوانان گهگاهی در آن انجام می شود.

بازار جواهرده

در حال حاضر بر خلاف گذشته که بازار جواهرده رونق فراوانی داشت بجز ایاّم محدودی و آنهم به دلیل فراوانی توریست در جواهرده، رونق دارد. بازار جواهرده از چندین بقّالی، قصابی،نانوایی،کبابی، رستوران، یک داروخانه و چند قهوه­خانه به همراه میوه­فروشی،حمام بهداشتی و سلمانی تشکیل شده است که در ایّام پاییز و  زمستان تعطیل است.

لباس محلی

لباس محلی اغلب خانواده­های قدیمی در رامسر، جواهرده و اشکورات به صورت لباس محلی ساکنان مناطق بومی استان مازندران است. لباس مردها شامل جلیقه و شلوار کوتاه(قَدَک) با کلاهی نمدی سیاه(یا خاکستری) و لباس زنها شامل دستمال سفید با هِدبند سیاه به نام مِندیل (جدیدتر با روسری تور مانند بافته شده از کاموا)، شلیته (جامِه) به همراه جلیقه و یا بدون آن و دامن کوتاه به همراه بیجامه بوده و سراسر بدن پوشیده می­باشد. از کفش­های چرمی به نام چموش و بعدها از کفش­های یک تکه پلاستیکی به نام گولِش استفاده می­کردند. پولدارها برای اینکه کفش های جدید به سبک امروزی آنها کثیف و گلی نشود از کفش گولش که بزرگتر از کفش بوده و کفش داخل آن قرار می­گرفت ، استفاده می­کردند.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1392ساعت 11:26  توسط محمد ولی تکاسی  | 

http://i1.trekearth.com/photos/5376/javaherdeh19.jpg

عکس: الهام حسامیان

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1392ساعت 11:25  توسط محمد ولی تکاسی  | 

http://static.parset.com/Files/Galleries/b/bzh3JRiO.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1392ساعت 8:18  توسط محمد ولی تکاسی  | 

پدر عروس: مو خا خوشته یِه دانِه کیجا رِه خانه چاکوردِم، بهترین کابینت، بهترین در و پرده. وی کاشی به جِیری یَه  از خارج بیردِم. تا راحت باشه . پیش سر و همسر ، دَر و هَمسادِه سربلند باشِه!

پدر عروس: من برای یک دانه دخترم خانه درست کردم. بهترین کابینت، بهترین در و پرده. کاشی خانه را از خارج آوردم. تا راحت باشد. پیش خانواده همسر و همسایه ها سربلند باشد!

 

پدر داماد: دستِ شما درد نوکونِه. مِرَم می وَچَه با سختی بزرگا کُردِم. وِرِه تحصیل برساندینَم. خوشتِه آقایَه خوشتِه نوکر. وی دَس وی جیب دِل شونو. تا مُختاج نامرد ناباشَه. اَمِه خا همیشیک زنده نیِم وی سر داباشیم.

پدر داماد: دست شما درد نکند. من هم پسرم را با سختی بزرگ کردم. به تحصیل رساندم. آقا و نوکر خودش است. دستش توی جیب خودش می رود(از عهده مخارج خود بر می آید). تا محتاج نامرد نشود. ما که همیشه زنده نیستیم بالای سرش باشیم.

 

مادر عروس: شِمِه هردو تَه سر سِلامت، خوشتِه زحمت بکشین، کی یَه قدر بدانه؟

مادر عروس: سر هر  دو سلامت باشد. شما زحمت خود را کشیدید. چه کسی قدرشناس باشد؟

 

مادر داماد: می وَچِه خا خوشتِه خایَه ناز دَنِه، خَنِه بعد از ازدواج بَشو خارج. هم کار بوکونِه هم زندگی جمعا کُنِه!

مادر داماد: بچه من که بیضه هایش را ناز می دهد(مغرور شده و حرفهای درشت می زند). می خواهد بعد از ازدواج به خارج کشور برود. هم کار کند و هم پس انداز نماید.

 

پدر عروس: کوجار از ایجار بهتر؟ پُلا هم با دَس به آو خَنِه. ایجه خا همه چی وِرَرِه فراهمه. دِ مرگ هم خَنِه بُشو قبرستان!

پدر عروس: کجا از اینجا بهتر است؟ پلو با دست به آب می خواهد(همه را با هم می خواهد- اوج زیاده خواهی). اینجا که همه چیز برایش فراهم است. دیگر مرگ هم می خواهد برود قبرستان.

 

پدر داماد: خیلی وقتِه ای فکر دِل دَرِه . مو هم موافق نی یَم. چون ای کار پول دَرِه دل داکُردِنه. کوت و بات الکی یَه!

پدر داماد: خیلی وقت است که این فکر همراهش است. من هم موافق نیستم. چون این کار داخل دره پول را ریختن و فنا کردن است. سعی بیهوده است.

 

مادر عروس: مُو وَالله ندانِم. اَلَن جوانِشان کلّه دِل چی گذرنَه. همه چی یَه با هم خوانِن. هم خَره خوانِن هم خُرمایَه!

مادر عروس: به خدا من نمی دانم داخل سر جوانان فعلی چه می گذرد. همه چیز را باهم می خواهند. هم خر می خواهند هم خرما را!

 

مادر داماد: آرزو بر هیچ جوانی عیب نیَه. لعنت به آن پیری که یِدا کُنِه خوشتِه جوانی یَ! وی پَئر هم هیتَه با، خیلی بلند پروازه.امه خوشته ماره(می کل شوماره) سگ مثان ترسی نه با

مادر داماد: آرزو بر هیچ جوانی عیب نیست. لعنت بر آن پیری که جوانیش را فراموش کند. پدرش هم همین طور بود. خیلی بلند پرواز.. اما از مادرش( مادر شوهر من) مثل سگ می ترسید.

 

پدر عروس: اگر خَنِه ای کار وَکَه بهتره عروسی سر نگیره. مو طاقت دوری می اولادِه نِدارِم. دو فردای دیگه پیر و علیل بونوم یکی باشِه مِرِه سر بزنه! جویای احوال ما باشه!

پدر عروس: اگر می خواهد این کار انجام بشود. بهتر است این عروسی سر نگیرد. من طاقت دوری اولادم را ندارم. در آینده پیر و ناتوان شدم یکی باشد به من سری بزند.از احوال ما آگاه باشد!

 

پدر داماد: مُو هم هیتَرَم. پسر بزرگا کُردُم سر پیری دست پدر بگیری، مو چندی کَن نال دَر سر نیا بوکونِم  چُم چُم بزنم تا می زا اولاده ، می نوه گِه بَنِم.

پدر داماد: من هم مثل شما هستم. پسر بزرگ کردم سر پیری دست پدر را بگیرد. من چقدر چشم به در بدوزم. و منتظر بمانم تا زاده اولاد خودم یعنی نوه ام را ببینم.

 

مادر عروس: چی خوبه موضویه با آقای ..... وی معلم هَمرَه در جریان بَنیم. اُن اُنِه جی حرف شنوی دارِه . شاید بتونُِسِه وی رای یَه وِگِردینَه(وِ گَردیینَه). بچسبِه به خوشتِه زیندگی یَه!

مادر عروس: چقدر خوب است با آقای .... معلمش موضوع را در میان بگذاریم. او از معلمش حرف شنوی دارد. شاید توانست رایش را عوض کند. بچسبد به زندگی خودش!.

 

مادر داماد: مو هم خَنِم قبل از مرگم می وچه گِه رخت دامادی یَه  وی عروسی دِل یَه بَنِم!!

مادر داماد: من هم می خواهم قبل از مرگم لباس دامادی پسرم را در عروسی اش ببینم!!

 

داماد: بزنین می گردنِه ! مرغ یِه پا دارِه! همینه که بگوتِم! مِرِِه چی فروانِه زِنِه!

داماد: گردن من را بزنید! مرغ یک پا دارد!. همین است که گفتم!. برای من زن فروان است!

 

عروس: مو از خوشتِه یِه دانِه  پَر و مار جدا نوبونِم. تو تنهایی هرجا خَنِه باش. هر جا تی دل خَنِه  بکن سیر چمنده . یِه پیاز بونو هم تی دُمال!

عروس: من از یک دانه پدر و مادرم جدا نمی نمی شوم. تو تنهایی هرجا می خواهی برو. هر جا دلت می خواهد سیاحت کن. یک دانه پیاز هم به دنبالت(بروی و برنگردی).

 

نتیجه اخلاقی:

همیشه پدر و مادرها در جدایی همسران مقصّر نیستند بلکه این خود همسران هستند که آتش جدایی را شعله ور می سازند و چیزی جز پشیمانی و اندوه از داشتن یک زندگی آرام و آسوده  طَرفی نمی بندند. 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 9:20  توسط محمد ولی تکاسی  | 

چيستان، يكي از معروف‌ترين نمودهاي ادب شفاهي ـ نوشتاري زبان  فارسی دري است كه در عين زمان يك ژانر جهاني نيز بوده است.  تقريباً در همه زبان‌هاي دنيا وجود دارد. و اين امر خود نماينده‌ی قدامت نوع ادبي مذكور است كه هم در ادبيات شفاهي ملت هاي كوچك و بزرگ وجود  دارد و هم در ادب نوشتاري بسياري از زبانهاي شناخته شده­ی جهان. ریشه­ی اين ژانر در آرياناي باستان تا اسطوره‌هاي قديمه و فرهنگ اوستايي رسيده و در حوزه‌ی شرق ميانه تا عهد نزول تورات، در يونان باستان تا دوران اساطيري پادشاهان تب و در شبه جزيره اسكانديناوي تا مقارن تمدن روم ريشه يابي شده است.

  در فرهنگ ما واژه چيستان خود صورت جمع واژه  اوستايي "چيستا " است  كه مفهوم دانش‌ را افاده مي‌كند و ريشه در فرهنگ و زبان عهد زردشت بزرگ دارد.  قديمترين نمونه‌هاي چيستان آرياناي كبير را که امروز در اختیار داریم نیز متعلق به همان عصر است كه ذكر آنها در يشت‌هاي اوستا آمده و بخشی از متون آن‌ها نيز توسط يكي از متن‌هاي زبان پهلوي به روزگار ما انتقال يافته است. گرچه نمونه‌هاي چيستان‌های پيشتر از عهد زردشت‌ را نيز در دست داريم كه با ساختار چيستان‌هاي امروزي شباهت زيادي دارند  ولي چيستا‌ن‌هاي عهد اوستايي از وجوه بسیاری با ساختار گونه های مختلف چيستان هاي امروزي ما مطابقت داشته، مي‌توان آنها را ريشه‌هاي نمود ادبي- شفاهي چيستان در زمان حاضر خواند.

 اسناد تاريخی نشان مي دهد که در زبان‌هاي اوستايي و پهلوي چيستان ‌را «فرشن» faršn مي‌گفتند كه با واژه «پرسان» دري و «frage » آلماني كه هر دو به مفهوم پرسش است، ريشه ی  مشترك دارند .  همچنان براي حل كننده يا گشاينده چيستان در آن زبان، اسم «فرشن و يجار»  وجود دارد كه جزء دوم كلمه حل كردن يا باز كردن معنا مي دهد و ممكن است با كلمه «ويجار» زبان پشتو كه به مفهوم خراب و ويران مستعمل است، هم‌ريشه باشد.

اما در مورد اينكه چگونه واژه ی «چيستا» به «چيستان» مبدل گرديده است، سه فرضيه ذيل‌ را مي توان در نظر گرفت:

١ كلمه ی چيستان شاید صورت جمع واژه ی «چيستا» يا «چيستي» باشد كه به مرور زمان شكل مفرد را بخود گرفته و گونه ی اولي مفرد آن فراموش خاطره‌ها شده باشد، زيرا بررسي سير تاريخي كلمات، نمونه‌هاي فراواني از چنين موارد را بدست مي دهد.

٢ چون در ادبيات كلاسيك دري تعدادي از چيستان‌ها با واژه ی «چيست، آن» آغاز و يا انجام مي‌پذيرند؛ ممكن است بعدها به علت تشابه لفظي و معنوي هر دو و اشتراك موضوع آنها، التباسي صورت گرفته دومي جانشين واژه نخستين گرديده و در متون ادبي اين نوع‌ را چيستان خوانده باشند.

 ٣ و بالاخره امكان اخير آنكه شايد مطابق قواعد زبان اوستايي آوردن حرف نون در اخير كلمه معناي خاصي داشته باشد كه زبان شناسان ‌را به آن اطلاع بيشتري خواهد بود.  به هر صورت اين موضوع ‌را بايد مطابق با اصول نوين و علمي زبان شناسي مورد بررسي قرار داد، تا به نتيجه قطعي رسيد.

چیستان یا معما را اغلب "مَثل یا مسئله" می گویند. در برخی دیگر از مناطق کشور بنام های گوناگون دیگری یاد می شود. به طور نمونه در هرات « قرضی» ( بر وزن طرزی) در غزنه  «مانی» و در راغ بدخشان نیز ” مساله ” نامیده می شود. این گونۀ ادبی و فرهنگ شفاهی مردم نیکوترین بخش فرهنگ عامه است که افزون بر سرگرمی و پرکردن اوقات فراغت برای بالا بردن قوۀ تفکر و خیال کودکان و مردان و زنان مناسب است.

 چیستان ها بیشتر موردعلاقۀ کودکان و نوجوانان اند اما در گذشته های نه چندان دور این فنون ادبی و شفاهی حوزۀ گسترده تر و فراخنای کاربردی بیشتری داشت که مردان دو قریه، دو ده  و  یا دو طایفه را به تکاپو  وا می­داشت. یکی از مردان طایفه سوار بر اسپ تیزپا در بامدادی از تپه ای  بالا می رفت و بر آن می ایستاد و با صدای بلند طرح معما می کرد. مردان طایفۀ دیگر فوری به خاطر می سپردند. فرصت پاسخ مشخص بود اگر در مدت موعود جواب نمی دادند، باید تمام قریه، ده و طایفۀ صاحب چیستان را مهمانی می دادند. این مسئله آن قدر مهم بود که شورای قریه، طایفه و ده به شور می نشستند و در پی حل معما بر می آمدند. گاهی در پی دستور سران قریه، ده و یا طایفه مردانی به جاهای دور دست سفر می کردند و از خبرگان برای حل چیستان یاری می جستند. مردان قریه، دی و یا طایفه تا آن هنگام به انتظار می نشستند و با ورود آن ها نخستین سوال حل معما بود. با حل آن شادی همه جا را فرا می گرفت و با شلیک تیر هوایی ابراز شادمانی می کردند. این اتفاق مهم به زودی در همه جا می پیچید و خبر به گوش قریه، ده و یا طایفۀ مقابل می رسید. حالا نوبت اینان بود که باید معمایی را طرح می کردند و این چرخه تا بی نهایت ادامه داشت.

چیستان ها در گویش های متفاوت معمولا با جمله پرسشی (ای چیه، یا اون چیه یا آن چیست؟ ) شروع می شود و آن که بتواند آن را دریابد، پاسخ خود را با واژه باشد و اگر درست نگوید با واژۀ ( نباشد) می دهد. مثلا اگر چیستان کلاغ نباشد می گوید: کلاغ نباشد، اگر بود می گوید کلاغ باشد.

 در شهرستان رامسر و حومه از چیستان با نام " هچ مچه" یا " هچ مچه گه نقل" یاد می شود. معمولا در مراسم های آیینی نظیر شب یلدا- نوروز- جشن های سنتی و مراسم عروسی- شب نشینی ها و غیره برای گذراندن اوقات فراغت و سرگرمی مردم به چیستان روی می آوردند.

در بیان چیستان ها نیز اغلب از گوشه و کنایات و یا الفاظ اشتباه جهت انحراف ذهن شنوندگان از دادن جواب سریعو صحیح استفاده می گردد. چند نمونه از چیستان های رایج در شهرستان رامسر به شرح ذیل می باشند:

۱- برارگه سبز قبا سر به جیره پا در هوا

جواب: سیر

۲- اندی(ایجه) درازه تا کوه    انگشت به کین کوکو    اگه مرده بوگو!

جواب: رودخانه

۳- یکی یه دو  نبونه    دو ته یه سه نوبونو

جواب: خدا - شب و روز

و .........

منبع:

۱- شعور-اسدالله. ۱۳۸۲. ريشه‌هاي نمود ادب شفاهي «چيستان» در فرهنگ اوستایی.سازمان علمی، آموزشی و فرهنگی ملل متحد (يونسکو) .

۲-http://jaghori1.com/?p=701 وبلاگ جاغوری

 

 

چيستان هاي نيكو با جواب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1392ساعت 11:35  توسط محمد ولی تکاسی  | 

توجه: برداشت از متن فقط با اجازه مولف امکان پذیر است"

در زمان گذشته در سخت سر، حمل و نقل مسافران و بارهایشان توسط چهارپایان انجام می شد. از عمده چهارپایانی که مورد استفاده قرار می گرفتنداسب، الاغ و  قاطر  بودند. از گاو نر (ورزا) نیز بیشتر در کارهای کشاورزی نظیر شخم زدن استفاده می شد . الاغ ها بیشتر توسط افراد  غیر بومی نظیر تاجران ، نوروزخوانان و دستفروش ها از استان های قزوین، گیلان ، طالقان و ... مورد استفاده قرار می گرفت. ولی توسط افراد محلی به دلیل قدرت و طاقت فراوان  و مهارت در گذر از پرتگاهها و مسیرهای پر پیچ و خم کوهستانی در هنگام کوچ از قشلاق به ییلاق بیشتر از قاطر استفاده می شد.

افرادی نام آشنا به نام "چارودار" کار کوچ دادن افراد و حمل بارها را بر عهده داشتند . چاروادارها گاهأ مسیر 25 کیلومتری رامسر تا ییلاق جواهرده(از راه رودخانه) را در زمان 6 ساعت و اندی می پیمودند . سرعت کار در زمان کوچ گاه از این هم بیشتر می شد. چاروادارها سبب بوجود آمدن خرده فرهنگی به نام چاروادری (اسب گالشی=نگهدار اسب) در منطقه خود شده اند.

 

برخی از ترانه های محلی آنها  هنوز هم بر سر زبان هاست.

ترانه های چاروداری برگرفته از شور و عشق عاشقی و دور ماندن از معشوق، سختی کار همراه با مضامینی زیبا و پندآموز و کنایات زیادی نیز همراه است . چند قطعه از آنها توسط آهنگ سازان و ترانه خوانان گیلکی زبان به شکلی نو و امروزی درآمده است و مخاطبان زیادی دارد .

در ذیل به چند ترانه چاروداری اشاره می گردد.

 

سَمند قاطر

بهاره بِمَه نوکوردِم چاروداری

سَمَن قاطر بَچِرسِه مُلکِ ساری

سمن قاطر تی پا نال(نَعل) نِدَشتِه

هزاران حیف تی صَحَب یار نِداشتِه

سَمَن قاطر مِرِه خلخال برسان

صُبِه تا چاشت مِرِه می یار برسان

اگر می یار خاتِه وِرِه وَنِرسان

وی جیب دل دَس دُسمالِ مِرِه  برسان

*******

 

رَهَم دور و دراز است، مَرکَبم لَنگ

که بارم شیشه و هم صحبتم سَنگ

من از عمر خودم خیری
ندیدم

چرا بر شیشه ی مردم زَنم سنگ

******  

 

درﺧﺖ ﻏﻢ ﺑﻪ ﺟاﻧﻢ ﻛﺮده رﻳﺸﻪ.

 ﺑـﻪ درﮔــﺎه ﻓﻠــﻚ ﻧﺎﻟَــﻢ ﻫﻤﻴﺸﻪ.

 رﻓﻴﻘان ﻗﺪر همدیگر  ﺑﺪاﻧﻴــﺪ.

اجل سنگه (سنگ است)که آدم مثل شیشه

******* 

 

ترانه چاروداری (استان گیلان)

 

امَرَه بِجار بِمبِِه زحمت بکیشه

می جان یاره ! سورکوجی لاکوی

تی چلچرانه! همه شو  شیانه

امشو شیمه خونه ور شیرنی خورانه

هیچکِ نگوته ! می دل کاره

تنلبار بگته ! می دل یه  پاره

می چینی کاسه! می چینی قوری

تازه یارم هگیته بو تی چشم کوری

شو خوته منم

دِ گوته منم

***

چندی مو پوس واکنم ای پرتقاله

چندی نیاه  واکنم بلندی تالاره

بلندی بالا دِنگو، می دیل کاره

امشو نشاس واکنیم، فردا دوباره

می چینی کاسه! سورکوجی خاصه

***
قربان بشم لاکوی تی چپ راسه

قربان بشم لاکویه تی فرق راسه

می چینی کاسه!می چینی قوری !

تازه یارم هگیتبو تی چشم کوری

دِ گوته منم، شو خوته منم

آفتابه او سنگینه جور گیته منم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1392ساعت 12:48  توسط محمد ولی تکاسی  | 

 منبع: برگرفته از کتاب " زمزمه های گیل مازی" تالیف  نگارنده

  

 

 

در شهرستان رامسر  مردم بر این باور هستند که  عزیز شاگرد یک قلع گر بود . استاد قلع گر  وقتی صداقت و امانتداری عزیز را دید شبی در یک مهمانی شام عزیز را به خانه اش دعوت نمود. سپس مادر، دو دختر استاد قلع گر را با کمی آرایش و لباسهای زیبا بر سر سفره نشاند  تا دل عزیز را بربایند. عزیز فورأ این شعر را خواند.

عجب اُستاد تو اُستا پدر مُو

زنت باشد به جای مادر مُو

عجب دو دُختره بَزَک بَزایی

تی دوتَه دختر به جای خواهر مُو

نگار با کَل احمد پیرمرد که پسرخاله نگار هم بود، ازدواج کرده است. کَل اَمد نیز برای عزیز ترانه می خواند:

تو زیبا دختری مو تی اسیرِم

تو فرش تازه مُو کهنه حصیرِم

تو حق دارِه مِرِه لوچان(چشم غُرِّه) بَزِنی

تو دختر جوانی مُو مرد پیرم

عزیز در روستاهای مختلف می گشت تا اینکه به روستای نگار رسید و فهمید که نگار به زور با کَل احمد ازدواج کرده است. نگار نیز از پشت سر عزیز را می بیند که در حال انجام قلع کردن ظروف مردم روستا است لذا اینطور می خواند:

استاد قلعه گر تی دستِ علی بگیرِه

تی دَست نرم بِدار می جان قَلی بگیرِه

تی دشمن کورا بو تو دنیا بگیری

آب زمزم  زنِم تو هرگز نِمیری

 

عزیز سرش را برگرداند و نگار را دید. قضیه به پیش قاضی رفتن کشیده شد. قاضی نیز چند نفر دختر هم شکل و قیافه نگار را پیدا کرد و لباس یکدست به آنها پوشاند و آنها را به صف کشید . دخترها روی سنگ ها ایستادند. مسابقه ای برگزار شد تا عزیز بتواند نگار را از بین آنها انتخاب نماید. عزیز اینطور خواند:

نگارم چادرش سی رنگ دارد

دو پایش بر سر یک سنگی دارد

نمی دانم بگویم یا نگویم

زره پوشیده میل جنگ دارد

(* نگار در زیر لباسش زره پوشیده بود تا اگر عزیز در این مسابقه پیروز نشد کَل احمد را بکشد).

 

در ادبیات کهن و امروزی ما نیز  "نگارخوانی " در شعر شاعران معاصر و غیر معاصر وجود دارد. در اغلب ابیات  از نگار همواره به عنوان موجودی در اوج زیبایی و مهربانی و فرشته ای آسمانی که بر زمین آمده است یاد شده است.

 

نگار تازه خیز من کجایی آی کجایی

به چشمان سرمه ریز من کجایی آی کجایی

نفس بر سینه ی عاشق رسیده آی رسیده

دم مردن عزیز من کجایی آی کجایی

بمیرم تا تو چشم تر نبینی

شَراره آه پرآذر نبینی

چنان از آتش عشقت بسوزم

 که از من رنگ خاکستر نبینی

 

 نگارخوانی در طالقان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1392ساعت 11:21  توسط محمد ولی تکاسی  | 

 
برنامه رادیو جواهرده (۲۸)
استاد ناصر وحدتی
ادبیات فولکلوریک استان گیلان
 
 
 
14 Track 14.mp3 (3.91 MB)
دریافت ترانه رعنا
 
پایه و اساس و بن مایه تمامی ترانه های استان گیلان برگرفته از استواری کوه ها- صلابت دلیرمردان گیل و دیلم در عرصه تاریخ گذشته این دیار- لطافت برگ های سبز درختان جنگلی و گلبرگ های زیبای بوته ها و گیاهان مرتعی و تنوع زیستی موجود در جلگه های پر آب می باشد.
 تنوع موجود در این ترانه ها برگرفته از انوار رنگارنگ طبیعت زیبای شمال کشور است. زلالی و ترنم آوازهای گیلانی در ذهن و روح ساده زیستی و تلاش کشاورزان و صنعت کاران این خطه از ایران عزیز  موج می زند.

ساختار عمده ی موسیقی فولکلور گیلان، شور، دشتی و شوشتری است. البته در ردیف های دیگر موسیقی ایرانی نیز فولکلورهای گیلان وجود دارد که در مقامهای شرفشاهی، آبکناری، جلویی، پهلوی دشکن قوربتی، عزیز و نگار، رقاصی مقام، عروسی بران، گلنکشی، زنگ شتر، زرد ملیجه، گوسوند دوخان، گوسوند ها گردان و ... بخش هایی از این مقام ها آوازی و بخش های دیگری را چوپانان با نی و نی لبک و مطرب ها با سورنا، کمانچه و ویلون نواخته اند.

نام آوران و مشاهیر زیادی از استان گیلان و مازندران نسبت به جمع آوری- دسته بندی- احیای مجدد ادبیات محاوره ای و ترانه های فولکلوریک گیلکی با رویکردی جدید و امروزی و با  تلاشی وصف ناپذیر در تشخیص سره از ناسره و خوب از بد همت گماشته اند.
بدون شک و به دور از اغراق گویی "ناصر وحدتی" یکی از بزرگ مردان این دیار است که با پیروی از استادان زبردست خود (نظیر حسین حمیدی و ...)و در سایه همت والای خود نسبت به جمع آوری و ثبت این آثار معنوی اقدام نموده است. ایشان روحی تازه به کالبد موسیقی گیل و دیلم دمیده اند و در شناساندن آن به مردم ایران و جهان کاری در خور و شایسته انجام داده اند.
استاد ناصر وحدتی کار خوانندگی را با گروه شمشال آغاز کرد و تا کنون 3 آلبوم به نام های «زرنگیس»، «شورم نقش» و «دامون» را تقدیم بازار موسیقی کرده است.

وی همچنین نویسنده چیره دستی است تا امروز چندین داستان و رمان به نام های «خوندشت»، «داستان یک زندگی»، «روی خوش زندگی» و «من ریحان هستم» به قلم وی منتشر شده است.

 کتاب  «زندگی و موسیقی» که اثر پژوهشی درباره موسیقی گیلان است از دیگر اثار منتشر شده وحدتی است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392ساعت 11:54  توسط محمد ولی تکاسی  | 

بعد از رسیدن به مسجد آدینه و قرائت فاتحه برای از دست رفتگان به بوستان جنگلی صیقل محله(سَغِل محله) می رسیم . این مکان که با همّت اداره منابع طبیعی و قرق بان های دلسوز از مرتعی پر آب و گل که چراگاه اسب ها بود  به جنگلی سرسبز و پردرخت از سوزنی برگان تبدیل شده است. همزمان  با ترنّم آواز پرندگان  ،منظره ای  شگفت آور از تلألوی انوار زندگی بخش خورشید در قطرات به جای مانده از مه صبحگاهی بر نوک برگهای سوزنی شکل درختان کاج و سرو  در پیش چشمان شما ظاهر می گردند. با بالا آمدن آ فتاب در آسمان نیلگون جواهرده ، جنب و جوش اهالی و گردشگران برای آغاز روزی دیگر از روزهای خدا با گل گشتی دیگر در طبیعت زیبای آن،  زندگی دوباره جریان می یابد.

صدای آب چشمه سارها و تعقیب و گریز مِه به دست باد همه و همه خاطراتی خوش را در ذهن می آفرینند. اینجا بوستان جنگلی صیقل محله(سَغِل محله) است که از سمت جنوب به کوه تاک سر و لِوی گِه تَلِه و از سمت شرق به شاه سفید کوه و کوه سه برارگِه رَجه(سه برادر) و از غرب به دیودره و کوه وَژک و از سمت شمال به سمت دریا و ورگ چال سو سر اِشراف داشته و به هر طرف که رو می کنی جلوه ای از جلوه های خدا را نظاره گر خواهی بود که مادر طبیعت بدون هیچ هزینه اضافی در اختیار مردم گذاشته است.

در مسیر ورگ چال سو خطی و یا خطوطی چون نقاشی بد شکلی  از ترّدد موتورسوارها و ماشین های  دو دیفرانسیل و تفریح برخی افراد جوان بر پیکر زیبای کوه بوجود آمده است. شاید در گذشته هایی نه چندان دور گرگ ها بر بالای آن کوه می ایستادند و چشمهایشان در شبهای تاریک جواهرده  که خبری از برق نبود همچون دو ستاره پرنور در انظار مردم محلی درخشان  می نمود. شاید به دنبال شکار خرگوش ها و دامهای اهلی تا آنجا آمده بودند.

حال حفظ این مواهب طبیعی  همراه با رونق گردشگری  منطقه و پیشگیری از تخریب درختان و مراتع سرسبز این دیار در اثر هجوم برخی مسافران  و گردشگران بی مسئولیت را بر عهده کدام ارگان دولتی و یا جمعیت های غیر دولتی حامی طبیعت می توان گذاشت؟!.

به راستی نظر شما چیست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392ساعت 13:0  توسط محمد ولی تکاسی  | 

http://www.shomaliha.com/ax/d.jpg

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1392ساعت 9:40  توسط محمد ولی تکاسی  | 

کیجا: مار جان دِ اَلَن تی کار نی یَه بیشی کوهات تَره  و سبزی کوهی بِچینی!بیاری آبعلی چَشمه دیم بروشی!

دختر: مادر جان دیگر الان نوبت تو نیست بروی داخل  کوه ها  برای چیدن تره و سبزی های وحشی!  بیاوری کنار چشمه آبعلی جواهرده بفروشی!

 

مار: پس چی کار بکنم؟. یِه جوری بی صَحَب بامُرده وَنِه سیرا کونِم.(اشاره به شکم خود).

مادر: پس چه کار کنم؟ طوری باید بی صاحب مرده را سیر کنم.(اشاره به شکم خود).

 

کیجا: پس بِدَه مو هم تی همره بی یَم. خدای نُکرده تی حال به هم بُخواره مو کی یَه بَرَم!

دختر: پس بگذار من هم با تو بیایم. خدای نکرده اگر حالت به هم خورد من به چه کسی مراجعه کنم!

 

مار: مو هونِم که بَشا بام  بهار سر تره چینی خرس مِرِه فوخاتِه می لَچِک بگیته با . دار هال سر خوشترِه وا کُردم. خرس کین لغزه بوکورده بُشا دَرِه دل مو هم  وروتِم!

مادر: من همانی هستم که در بهار برای  چیدن تره رفته بودم خرس  دنبالم کرد و  روسری من را گرفته بود. خودم را از شاخه درخت آویزان کردم. خرس روی باسن خود سُر خورد و به ته دره رفت. من هم گریختم!

 

کیجا:آن دِبار با. کک مُثان پُرُسِه . تو دِ اَلَن اُ توان ندارِه. بی یَه می گپ گوش بوکون بی یَه اَمِه وَر.

دختر: ان گذشته بود که تو مثل کک می پریدی. تو دیگر الان آن توان را نداری. بیا و حرف من را گوش کن بیا و با ما زندگی کن.

 

مار: هرکس به زندگی خودش. مو ایتَه راحت تَرَم.

مادر: هرکس به زندگی خودش عادت دارد. من اینطور راحت تر هستم.

 

کیجا: پس مارجان کوه ناش دِ تی چُم نَتِجَنِه (سو نَدَنِه) ،تی قرص فشار سر وخت خودش بخوار تا اَمِره پشیمانی نی یِری!.

دختر: پس مادر جان کوه نرو(ییلاق نرو) دیگر چشم هایت سو نمی دهد(ضعیف شده است) و توانایی  گذشته ها را نداری. قرص فشار خون خود را در وقت خودش بخور تا برای ما پشیمانی به بار نیاوری!

 

مار: چَشم . مِرِه گونِن کَل فیل  م.......  

مادر: چشم. به من می گویند  فیل نر م....

 

نتیجه اخلاقی:

" دنیای سالخوردگان از دنیای جوانان فرسنگ ها فاصله دارد و احترام به آنها از اهمیت زیادی برخوردار است "

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1392ساعت 9:37  توسط محمد ولی تکاسی  | 

http://www.zigil.ir/uploads/mobin/1392/03/08/2/bf0a9eb405.jpg

مار در آستین یا در دست پرورش دادن

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1392ساعت 10:22  توسط محمد ولی تکاسی  | 

محرمعلی: زود باش، بز دَرِه باشتِه، آفتاب بزه، امروز خیلی کار دِریم!

محرمعلی: زودباش. بز از دره گذر کرد./ آفتاب زد. امروز خیلی کار داریم.

 

شاوان: چشم. تی اَسو خا فقط اَمِرِه دُو کانِه!. می برارگِه کین پو داکانِه، درس بُخوانِه. دکتر یا مهندس وَکَه!!!

موقع کار حسن بِرار موقع مُزد حسن دُز.

شعبان: چشم. تو فقط به من فشار می آوری!. برادر کوچکم را حمایت می کنی تا درس بخواند. دکتر یا مهندس بشود!!. موقع کار کردن با من رفیق هستی ولی موقع مزد دادن من را به جای دزد می گیری.

 

محرمعلی: دندت نرم چشمت کور. وَسِه دَرز بُخوانی. موسِ فوچینی زحمت بکشی تا دانشگاه بِگیری!

محرمعلی: دنده ات نرم و چشمت کور شود. می بایست درس بخوانی. ماتحت خود را محکم بگیری و زحمت بکشی تا به دانشگاه بروی.

 

شاوان: بیشیم دنبال خودشِه سرنوشت . شاید امروز اَمِه شانس بگیته!

شعبان: برویم دنبال سرنوشت خودمان. شاید امروز شانس ما گفت(گرفت)!

 

محرمعلی: شانس چی چی یَه! الَن یِه نصف مُردوم پول نی یَنِن بانک تا قرعه کشی بُرُنده باباشِن. راه چند ساله یِه شبه بُشون.

محرمعلی: شانس چیست!. الان یک نصف از مردم پول در بانک می گذارند تا در قرعه کشی برنده بشوند. راه چند ساله را در یک شب طی نمایند.

 

شاوان: تی دور و بر نیا بوکون. چندی دِریم.

شعبان: به دور و برت نگاه کن چند تا از این آدمها داریم.

 

محرمعلی: مره هَلی نوبونه بی زحمت و بدون سختی آدم چیزی وَکِه.

"هر که بسیار بُوَد سیم و زرش یا خودش دزد بوده یا پدرش"!

محرمعلی : من حالیم نمی شود. بدون زحمت و سختی کسی کاره ای بشود.

"هر که بسیار بُوَد سیم و زرش یا خودش دزد بوده یا پدرش"!

 

شاوان: همه تقصیر اَمِه سرنوشته. یکی آه نِدارِه با ناله سودا بوکونِه. یکی از بَس بُخواردِه   وَزرس دَره.

شعبان: همه تقصیر سرنوشت است. یکی آه ندارد تا با ناله همراه نماید. یکی از بسیاری خوردن دارد پاره می شود.

محرمعلی(با تمسخر): تو راس گونِه مو باور بوکوردِم!!!

محرمعلی: تو راست می گویی من باور کردم!!

 

شاوان: پولدارشان ثروت دَرِن پول مفت در هَرِن. کار خیر هم کانِن. لوب بارِن.هم ای دونیا دَرِن هم اُ دونیایَه. اَمِه خا نه ای دونیایَه دِریم نه اُ دونیایَه.

شعبان: پولدارها ثروت دارند پول مفت در می آورند. کار خیر هم می کنند. بهره می برند. هم این دنیا را دارند هم ان دنیا را. اما ما نه این دنیا را داریم نه آن دنیا را.

 

محرمعلی: شاید بعضی ها رِواج خلقی یَه رِه    ای کارهای خیره هم بوکونِن ولی اجری ندارِن چون از روی ریا انجام دَنِن.

محرمعلی: شاید بعضی ها برای گول زدن مردم این کارهای خیر راهم بکنند ولی پاداشی ندارند چون از روی ریا انجام می دهند.

شاوان: فعلأ وینِه خا اُشان سواره اَن اَمِه پیادِه!

شعبان: در حال حاضر می بینی که آنها بر خر مراد سوارند ولی ما پیاده هستیم.

 

محرمعلی: مگر نشناوسی بی " سرنوشت ما به دست دیگری یَه  او خوش نویسه  بد ننویسَنِه"

محرمعلی: مگر نشنیده بودی"سرنوشت ما به دست دیگریست خوش نویس است او نخواهد بد نوشت

 

 

شاوان: پَر جان ای حرفها دِ کهنه بابا کسی قبول نِدارِه

شعبان: پدر جان این حرفها دیگر کهنه شده و کسی آنها را قبول ندارد.

 

محرمعلی: سرنوشت هر انسانی به دست خودَشِه.  از بلندی به پستی خودش را تونه برسانِ دِنِه و یا بر عکس.مهم ذات انسانی شِه که درست باشِه!

محرمعلی: سرنوشت انسان  به دست خودش است. خودش را از بلندی به پستی و یا برعکس  می تواند برساند.مهم ذات انسانی اش است که درست باشد!

 

شاوان: آها تو راس گونِه! کاش بونوبا سرنوشت  از سر نوشته بونوبا!

شعبان: آره تو راست می گویی!کاش می شد سرنوشت را از سر   نوشت!!

 

نتیجه اخلاقی:

" افسار سرنوشت هرکس به دست خودش است.

 در انتخاب راه درست زندگی دقّت نمایید"

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1392ساعت 10:8  توسط محمد ولی تکاسی  | 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 8:30  توسط محمد ولی تکاسی  | 

 

 پیشگفتار(پیش گپ):

جوان، در آسمان آرزوهایش همواره بهترین‌ها را می‌جوید. او می‌خواهد كه بهترین ریشه‌ها را داشته باشد، ریشه‌هایی كه بتواند به آن افتخار كند. اینك اگر در باغ خود گل خوش رنگ و بویی نیافت، نگاهش حسرت زده به گل‌های باغ همسایه خیره می‌گردد. آنگاه سودجویان كه همواره برای چنین طعمه‌هایی گلهایی ساختگی را به هزاران رنگ و بوی فریبنده آراسته‌اند، در گذر نگاه این بزرگان كم تجربه، دام عشق را می‌گسترانند. بنابراین، بهترین راه آن است كه گل‌های زیبای باغ خودمان را پالوده از غبار بنمایانیم تا این آینده‌سازان آنچه را كه خود هزاران سال داشته‌اند از بیگانه تمنّا نكنند.

ادبیّات عامیانه‌، ادبیّات‌ توده­ی مردم‌ ایران‌، اثر مردمی‌ بی‌سواد یا كم‌سواد و غالبن شفاهی است كه‌ از جهت‌ ساختار و محتوا با ادبیّات‌ سنتّی مكتوب‌ فارسی‌ متفاوت‌ است‌. زبان‌ ساده‌، لحن‌ عامیانه‌، حالات‌ و اندیشه‌های‌ عوام‌ در این‌ ادبیّات‌ کاملا نمایان‌است. امروزه‌ ادبیّات‌ عامیانه‌ در نقاط‌ گوناگون‌ ایران‌ با گویش های‌ متفاوت‌ میان‌ مردم‌ مناطق‌ مختلف در کشور عزیزمان مشهور و متداول‌ است‌.از جمله‌ در گیلان‌ اشعار پیر شرفشاه‌ دولایی‌(از شاعران‌ قرن‌ هشتم‌ ه.ق) و باباطاهر  ‌به‌ گویش‌ گیلكی، در مازندران‌ اشعار امیر پازواری‌ به‌ گویش مازندرانی(تبری)‌، در كردستان‌ داستان های‌ كُردی‌ منظومی‌ كه‌ اصطلاحن" بیت‌" نامیده‌ می‌شود و با آواز می‌خوانند و نیز بسیاری‌ از قصه‌های‌ كوتاه‌ عامیانه‌ به‌ گویش های‌ گوناگون‌ كه‌ گاه‌ در آثار پژوهندگان‌ گویش‌شناسی‌ نقل‌ شده‌ است‌. فرهنگ و آداب و رسوم و گویش افراد در مناطق مختلف ایران در مرزهای جغرافیایی نمی­گنجد ولی از منطقه ای به منطقه دیگر دستخوش تغییرات شگرفی می شود که بر اساس مطالعات زبان شناختی نشان از زنده بودن زبان و تکامل آن در عرصه های مختلف اجتماعی و فرهنگی دارد. بر ماست که در حفظ آنها بکوشیم و چون امانتداری آنها را صحیح و سالم به نسل باهوش، جزء نگر و تحصیلکردگان آینده این مرز و بوم بسپاریم. در این مقال سعی شده است ابتداء بر ریشه های زبان در کشور ایران مروری انجام شده و سپس به ترانه های عامیانه با گویش گیلکی به لهجه های رایج  در فرهنگ مردم ساکن در کناره های دریای خزر با محوریت شهرستان رامسر و حومه پرداخته شود.

 

 محمد ولی تکاسی

بهار 1392

 

 توجه:

علاقمندان جهت دریافت کتاب"رامسر در آینه گردشگری" همراه با صدای چند تن از ترانه خوانان گیلکی رامسری می توانند با واریز مبلغ هشتاد هزار ریال (۸۰۰۰۰ریال) به شماره حساب 1316332547     بانک ملت شعبه بهمنیار کرمان(کد45070) به نام                       (محمد ولی تکاسی)  و ارسال کد فیش واریزی  (یا کارت به کارت) و آدرس دقیق محل سکونت خود را با پیامک به شماره تلفن ۰۹۳۶۶۳۴۸۶۸۰ ارسال فرمایند.


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 7:41  توسط محمد ولی تکاسی  | 

پیرمرد: آقای دکتر سِلام.

پیرمرد: سلام آقای دکتر.

دکتر: علیک سِلام. تِرِه چی یَه؟ یادی از ما بوکردِه!

دکتر: علیک سلام. چطور شدی ؟ از ما یاد کردی!

 

پیرمرد: تی سر سِلامت. بوشابام ازگیل دار سَر مِه قولِنج بِگیت. هوتو اوجو دار چکه هال سر بِنیشتم تا می خانم به داد مو برسی یَه.

پیرمرد: سرت سلامت باشد. رفته بودم بالای درخت ازگیل قولنج من گرفت. همان طور آنجا سر شاخه درخت  نشستم تا خانم من به داد من رسید.

 

دکتر: چندی حرص زنه. ازگیل دار توک چی کار دِبی؟ بِیَه این هم تی نسخه زُماد ووسون، آمپول هم هی اَلَن بزن.

دکتر: چقدر حرص می خوری. بالای درخت ازگیل چکار می کردی؟بیا این هم نسخه تو. پماد را بمال و آمپول را همین الآن بزن.

 

پیرمرد: ویر داره. حسن درزنِه با مگر؟. شِمِه خا هَلِه مِرِه معاینه نوکوردی بی!

پیرمرد:تعجب دارد. مگر مثل درد زایمان استُ (سریع انجام شد)؟ شما که هنوز من را معاینه نکرده بودی!

 

دکتر: تو دکتره یا مو؟. تو ویشتَه دانِه یا مُو؟. تی دوا هَمینه. زودتر باشو باد بی یَه!

دکتر: تو دکتر هستی یا من؟. تو بیشتر می دانی یا من؟. دوای تو همین است. زودتر برو تا باد بیاید.

 

پیرمرد: با ناراحتی اتاق را ترک کرده و از روی بی رغبتی و بی میلی می گوید:

چشم. ولی تی پَر و مو یِه کلاس دل درس بخواندیم. با هم ادامه تحصیل بَدِم. اُن وکتِه دکتر مو وَکِتِم یِه عَمَلِه.فروشنده میوه و سبزی.

پیرمرد: چشم. ولی پدر تو و من در یک کلاس درس خواندیم. با هم ادامه تحصیل دادیم. او دکتر شد ولی من عمله شدم. فروشنده میوه و سبزی.

 

دکتر: ولی در عوض می پَر جوانی سکته بوکورده اَلَن کین نِشیرِه . الَنه چند سالِه از خانه درگا نِمَه.

دکتر: ولی در عوض پدرم در جوانی سکته کرد. الآن جای خواب است. تا حالا چند سال است که از خانه بیرون نیامده است.

 

پیرمرد: به همین سوی چراغ .خدا وِرِه شفا بَدَه. تِرِه هم سالم بِدارِه تا به دادِ مردم برسی. نه اینکه یِه نصف دکتر شان مُثان با پول مریض  به فکر  آپارتمان سازی و تجارت باشی. هِچ وقت خوشتِه قسمِ یِدا نوکون.مهربانی، مهربانی، مهربانی.

پیرمرد: سوگند به همین نور چراغ. خدا او را شفا بدهد. تو را هم سالم نگهدارد. تا به داد مردم برسی. نه اینکه مثل برخی از دکترها با پول مریض ها به فکر آپارتمان سازی و تجارت باشی. هیچوقت قسم خود را فراموش نکن. مهربانی، مهربانی، مهربانی.

 

نتیجه اخلاقی:

امام رضا (علیه السلام) : دوستی با مردم ، نیمی از عقل است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 7:48  توسط محمد ولی تکاسی  | 

 

 طرز تهیه نوعی خوردنی با آزگیل

یکی از خوردنی های خوشمزه شمالی ها در شب های زمستان خوردن اَزگیل آب
انداخته است که هم خوردنش و هم درست کردنش در بین مردم شمال در حال
فراموشیه که اتفاقا هم خیلی خوشمزه است و هم درست کردنش خیلی ساده
و آسان و کافیه که شما اَزگیل خام » پخته نه » را بعد از شستن در یک ظرف
شیشه ای درب دار ریخته » ظرف پلاستیکی رو من سفارش نمی کنم » و بعد
روی آن اَزگیل آب بریزید تا ظرف شما پر از آب شود و بعد درب آن ظرف شیشه ای
 را به مدت یک هفته بسته و بعد از یک هفته اگر دیدید که آب اَذگیل داخل
 ظرف کم شده،دوباره آب ریخته تا پر شده و درب را ببنید تا هفته دیگر. معمولا اَذگیل
 تو این دو هفته باید قابل خوردن باشه،مگر اینکه از نوع جنس بدش باشه که اگر
شما چند ماه هم در آب بذاریش،آب به خودش نمی گیره. داخل آب اَزگیل » دو
هفته تمام شد » کمی نمک ریخته تا خوشمزه تر شود و شما یک روز پس از ریختن
 نمک می توانید نوش جان کنید.
پ . ن موقع خرید اَزگیل به فروشنده سفارش کنید که برای چه نوع خوردن
می خواهید ازش استفاده کنید.
.
منبع: وبلاگ گیلان قدیم
گردآورنده: سایت کرکان بندرانزلی
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 12:45  توسط محمد ولی تکاسی  |